
هر بار میخوانم تو را، هر بار روی دیگری
هر روز میبینم تو را، هر روز سوی دیگری
هر لحظه جوری تازهای، هر بار نوری تازهای
هر دم به شکلی نو به نو در گفتگوی دیگری
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

گرچه تنم از تو دور، این دل ما جورِ جور
نیست بقا و فنا، هست صفای حضور
هست به سر سوسنی سر زده تا اوج روح
هست به دل لالهای شعلهور از صوت و نور
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
نه که نمیتوانند، نمیخواهند. نمیخواهند که بتوانند رعب وهم و رعش ترس را از خویش بزدایند. پس به بیماری خو میگیرند، چرا که بیماری آسانتر و بیخطرتر از به سلامت از طوفانها گذشتن است.
می صراحت میآرد و نقاب ریا میفکند، و چون آسودهگزینان بیریا نتوانند، صراحت دشمن دانند و از صراحی بپرهیزند. و آسودگان را به سرای عشق راه نیست.
راه آسانی نیست، هر چند دفتر اوّلش چنین نوشتهاند، و چون روح طلب آسایش از خود بیرون کند، راه گشوده میشود.
به پیرامونم میگویم از من دور شوید و از کنجکاوی دست کشید! م
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

چو بنشینی جهان گردد فراموش
ببندی چشم و بینی روح در نوش
به پا خیزی به راه دل به گاهی
چه باشد بعد از این؟ خاموش! خاموش!
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

عرشجویان را زمین بنگاه نیست
منزل عشّاق در این راه نیست
عزم دل چون میکنی هشیار باش
چون خروج از راه دل دلخواه نیست
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

چه خبر عقلپرستان؟ به سر بام رسیدید؟
کمر زهد ببستید به اندام رسیدید؟
چه خبر خوابفروشان؟ خم محراب فروشان؟
کمر ظلم شکستید و به فرجام رسیدید؟
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
اگر دلانه بنگری جهان به اختیار توست
به عشق اقتدا کن و برو که کار کار توست
دلا نگار بی سبب ز طالعت گذر نکرد
نهان به نظم و روشنی و بخت سعد یار توست
ز پنج پرده خواب خویش گذر نما و روح شو
مکن تو کار دیگری که عشق کار و بار توست
کجا توان به عقل دد به آسمان عشق رفت
اگرچه سرخ باشد او، به هر دمی شکار توست
پیالهها کشم شبان به منزل شیوخ شهر
به اذن باده شیخ نیز به کار انتشار توست
تمام مُلک خویش را شبانه بانگ میزنم
بیا که امّتی ز جان کنون به انتظار توست
پسند و ناپسند خلق به خود مگیر حلمیا
شبان عشق
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

بخوان و برقص نگارا در این خوابگاه خزان
که صوت تو آسمانکِش است و درمان است
به خاک نشستهای که جانت سوی دیار کشند؟
تو عزم کن سوی خانهای که در جان است
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
تو بجو کلام پنهان، تو بجو اذانِ در جانتو بجو حروف رقصان، تو بجو شراب جوشان
تو بجو به هر دو سویت، به درون و روبرویتتو بجو به هایوهویت، به سرود و رقص عریان
بِنِشین و نیک بنگر که عمارتیست افتانبِنِشین
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
دستان خلقت باز شد آن غنچه را این ناز شدآن جهدهای تلخ را آخر چنین آواز شد
آن دشت را این روح راآن کوه را این نوح راآن خوابها مضرابهااین جامهی مجروح را
آوازهاش پرگار شدچرخید و جان را کار شدآن خفتهها ر
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
ناکسان آفتاب نمیدانندگوهر شراب نمیدانند
سر به چاه خود فرو کردهقصّهی ماهتاب نمیدانند
درب آسمان به خود بستهجز زمین خواب نمیدانند
کاسهی شکست میبندندجز ره لعاب نمیدانند
کودکان فکر و اوهامندذکر بی
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
در جستجوی لحظهی نو همچنان در تکاپویم. عرق روح میریزم و در تکاپوی زمان نوام. رویاها ریزریز در آغوشم، جانها همه بر دوشم. در جستجوی راه نوام و هم این راه نو به چنگال روح به زمین میکَنَم و به زمان فرو
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
چنان بیدارم از رویا که رویایش نمیدانماگرچه خواب میبینم ولی خوابش نمیخوانم
من آن رویای بیدارم که عشق از آستینش دادمن آن روحم که جز کشتی سرمستی نمیرانم
برو ای چرخ سرگردان که دور ما به آخر شدبه سر گر
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
پشت پرده بازی پنهان کندجان بگیرد از گِل و گِل جان کند
خانهی خواب است و ویران خوشتر استروز دیگر بگذرد این آن کند
واصل جامانده سوی خانه شدبادبانی جرئت توفان کند
خانه و این رنج راه بیکرانهر که را آتش
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
یکی فراز آرد، یکی برافکند. یکی پی کند، یکی پی ریزد. یکی بالا رود، یکی پایین غلتد. از چرخ خارج شود یا فروتر گردد. از چنین دُور، خارج شدن خوش است.
هیچ چیز بر سر جایش ثابت نیست؛ به جلو حرکت کند یا به عقب
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
حقیقت سخت است، بیانش سختتر. بیان حقیقت، عمل به حقیقت است.
کتمان آسان است، دروغ آسان است، لاف آسان است و حرف آسان است. حرف را تا به عمل آوردن سخت است. کوه بر کاغذ نقش است، کوه بر زمین حقیقت است. این
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
عیب جوید در جهان مرد دنیکودکی شر، ناتوانی، کودنی
خود نبیند تا گلو غرق گنهدور و نزدیکان همه در قعر چه
در درون ظلمت انسان غافل استگرچه پندارد دقیق و عاقل است
لیکن این چاه دروغ و کبر و لافلاجَرَم بیرون
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی